ღ ღدخترووونهღ ღ
لنگه کفشم تنهایی بیرون نمی رود ...با وفاترین جفتها کفش ها هستند !!
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است هرکه در حافظه چوب،ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان،خواهد بود آنکه نور ازسر انگشت زمان برچیند ...می گشاید گره پنچره را برای فهمیدن ارزش ده سال:اززوج های تازه طلاق گرفته بپرس. برای فهمیدن ارزش چهارسال:ازفارق التحصیل دانشگاه بپرس. برای فهمیدن ارزش یک سال:.ازدانش آموزی که درامتحانات آخرسال ردشده بپرس. برای فهمیدن ارزش 9ماه: ازمادری که نوزادمرده به آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ماه:ازمادری که نوزادزودرس به دنیا آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک هفته:ازسردبیریک هفته نامه بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ساعت:ازعشاقی که درانتظار یکدیگرند بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دقیقه:مسافری که، قطار اتوبوس یاهواپیماراازدست داده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک ثانیه:ازبازمانده یک تصادف بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دهم ثانیه:ازشخصی که درالمپیک،مدال نقره آورده بپرس. برای فهمیدن ارزش یک دوست:ازکسی که آن را ازدست داده بپرس. روز13بدرسارا وستاره بافامیل مادری وپدری رفتن به13بدر آن هابا فامیل هایشا نرفتن بازی با توپ پدرسارا وستاره ناگهان یک شوت محکم کرد وتوپ به طرف دیگررفت وسارا وستاره رفتن دنبال توپ ناگهان توپ به یک قصر برخورد کردسارا وستاره به داخل قصررفتن درداخل قصرتاریک بود ناگهان دختری بالباس پشمی بیرون آمد وگفت:شماکی هستید.سارا وستاره خودشان رامعرفی کردن وگفتن:اسم توچیه اوگفت:ساحل آن هاگفتن:توچرااین جازندگی می کنی؟ ساحل گفت:من هیچ وقت نتوانستم این در رابازکنم. سارا وستاره گفتند:مادروپدرت کجاهستند اوگفت:مرده اند.ساراگفت:چه غم انگیز...ستاره گفت:عکسی ازپدرومادرت داری؟ساحل گفت:بله.ساحل به یک اتاق رفت وعکس پدرومادرش رابه سارا وستاره نشان داد.سارا وستاره وقتی عکس پدرومادرساحل رادیدن جیغ زدن وگفتن این که وای یعنی پدرومادرماپادشاه بودند.ساحل باخوشحالی گفت:یعنی پدرومادرمن زنده اند سارا وستاره گفتند:بله.ستاره گفت:پس ما می ریم دنبال مادروپدرمان تامابیاریمشون اینجاتوهم بااین توپ بازی کن! سارا وستاره وقتی پیش مادروپدرشون رفتن همه چیزرا برای آن هاتعریف کردن ... سارا وستاره گفتند:زودباشین،بریم.وقتی مادروپدر سارا وستاره ساحل رادیدنداورابغل کردند...ساحل گفت:شمازنده اید؟پدرومادرگفتن:بله عزیزم...!...!... .کوروش گفت: لیاقت شمابرادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده است .دخترک برگشت و دید کسی نیست تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال ها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما کوتاهترین داستان ترسناک جهان : فقط 12کلمه!! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟ یکی بودیکی نبود. روزی از همون روزا.من به صبا گفتم:"بیاباهم بریم به رویاهامون"صباگفت:"باشه".دوتایی من وصبا اون شربت های آلبالورو خوردیم ناگهان به دو شاهزاده ی زیبا تبدیل شدیم... ما آن پرده ی قرمز را کنار زدیم.دیدیم کوثر اون جا بود ماازدیدن کوثر خوشحال شدیم. کوثرگفت:"پادشاه مارو صدازده ماباعجله به قصر رفتیم وقتی به تخت پادشاه رسیدیم پادشاه یک لباس پرازطلاونقره پوشیده بود . .. ماگفتیم:"چی شده"پادشاه گفت:"اوناالآن میان" ناگهان دوپسر زیبا واردشدندکه به نام های کورش وداریوش بودن... پادشاه گفت:"جنگ شده" کورش وداریوش گفتند:"جنگ ایران وروسیه"پادشاه گفت:"بله" باز پادشاه گفت:"شمادونفر باید سپاه رو هدایت کنید.وشما سه نفرباید سربازهای زخمی رودرمان کنید..." من گفتم:" کی "پادشاه گفت:"به زودی"من گفتم :"چرامانریم جنگ" پادشاه گفت:"شمابایدزخمی هارودرمان کنید ..." ماپنج نفررفتیم.جنگ شروع شد من لباس سربازهای وطنم رو پوشیدم... جنگ تموم شدایرانی هاپیروزشدند. کورش وداریوش به سربازی که بیشترازهمه سرباز دشمن کشته باشد به او پاداش می دهند . اوکسی نبود جزءمن. من به چادرنظامی رفتم . کورش وداریوش گفتند:"دستمال رو از رو صورتت بردار...من وقتی دستمال را ازروصورتم برداشتم . کورش وداریوش وقتی من رو شناختند تعجب کردندوگفتند:"چه طوری" ۱ )یک فروند هواپیما در مرز آمریکا و کانادا سقوط میکند. بازماندگان از سقوط را در کجا دفن میکنند؟ 1- کانادا 2-آمریکا 3-هیچکدام ۲) یک خروس در بام خانهای که شیب دوطرفه دارد، تخم میگذارد. این تخم از کدام طرف میافتد؟ 1-شمال 2- جنوب 3-هیچکدام ۳)خانمیعاشق رنگ قرمز است و تمام وسایل او به رنگ قرمز است. او در آپارتمانی یک طبقه که قرمزرنگ است، زندگی میکند. صندلی و میز او قرمزرنگ است.تمام دیوارها و سقف آپارتمان قرمزرنگ هستند. کفپوش آپارتمان و فرشها نیز قرمزرنگ هستند.تلویزیون هم قرمز رنگ است. سریع پاسخ دهید که پلههای آپارتمان چه رنگی هستند؟ 1- قرمز 2-آبی 3-هیچکدام ۴ )پدر و پسری را که در حادثه رانندگی مجروح شده بودند، به بیمارستان میبرند.پدر در راه بیمارستان فوت میکند ولی پسر را به اتاق عمل میبرند. پس از مدتی دکتر میگوید من نمیتوانم این شخص را عمل کنم، به علت اینکه او پسر من است.آیا به نظر شما این داستان میتواند صحت داشته باشد؟ 1- آری 2-خیر 3-هیچکدام ۵) اگر چهار تخممرغ، آرد، وانیل، شکر، نمک و بیکینگ پودر را با همدیگر مخلوط کنید، آیا کیک خواهید داشت؟ 1- آری 2- خیر 3-هیچکدام ۶) آیا میتوانید از منزلتان بالاتر پرش کنید؟ 1- آری 2-خیر ۳-هیچکدام ۷) یک کیلوگرم آهن چند گرم سنگینتر از یک کیلو گرم پنبه است؟ 1-۱گرم 2-۱۰۰گرم 3- هیچکدام ۸) مردی به طرف یک پلیس که در حال جریمه کردن اتومبیل بود، میرود و التماس میکند که پلیس جریمه نکند ولی آقای پلیس قبول نمیکند. به پلیس نه یک بار بلکه هشت بار بد دهنی میکند.جواب دهید که این مرد چند بار جریمه خواهد شد؟ 1-8بار 2- 9بار 3-هیچکدام ۹) اگر تمام رنگها را با هم مخلوط کنید، آیا رنگین کمان خواهیم داشت؟ 1-آری 2-خیر 3-هیچکدام ۱۰) گرگی به بالای کوه میرود تا غرش شبانهاش را آغاز کند.چه مدت طول میکشد تا به بالای کوه برسد؟ 1-دوشب 2-پنجشب 3-هیچکدام ۱۱) اگر بهطور اتفاقی وارد کودکستان دوران کودکیتان شوید، آیا قادر به خواندن نوشتن و انجام جدول ضرب خواهید بود؟ 1-آری 2-خیر 3-هیچکدام ۱۲) آیا امکان دارد یک نفر سریعتر از رودخانه میسیسیپی شنا کند؟ 1-آری 2-خیر 3-هیچکدام موقع قتل کجا بوده است، آقای جیم میگوید در خانه مشغول تماشای سریال مورد علاقهام بودهام. حتی جزئیات سریال را برای پلیس شرح میدهد.آیا این موضوع ثابت میکندکه آقای جیم بیگناه است؟ 1-آری 2-خیر ۳-هیچکدام ۱۴) یک شترمرغ تصمیم میگیرد که به وطنش بازگردد.چه موقع برای پرواز او به جنوب مناسب است؟ 1-بهار 2-پاییز 3-هیچکدام ۱۵ ) جمله بعدی صحت دارد.جمله قبلی غلط است.آیا این قضیه منطقی است؟ 1-آری 2-خیر 3-هیچکدام 16)آیا امکان دارد که یک اختراع قدیمیقادر باشد که پشت دیوار را به ما نشان دهد؟ 1-آری 2-خیر 3-هیچکدام ۱۸) اگر بخواهید یک نامه به دوستتان بنویسید، ترجیح میدهید با شکم پر یا با شکم خالی بنویسید؟ 1-پر 2-خالی 3-هیچکدام من تو را میشناسم. اما تو مرا نمیشناسی. من تو را دیده ام، بارها و بارها. اما تو هرگز مرا ندیده ای و شاید هیچ وقت هم نبینی. شاید اصلاً نخواهی و نیاز نداشته باشی که ببینی. من هر روز کنار توام. خودم را با تو میبینم. لحظاتم را با تو پر میکنم. تویی که دوستت دارم بدون اینکه بشناسمت؛ شاید به همین دلیل دوستت دارم، چون از هر که میشناسمش بیزارم؛ یا شاید به خاطر خوشی هایی که کنار تو و در لحظات با تو بودن غرق در آنها میشوم. چنانکه فراموش میکنم این خوشیها واقعی نیست و من خارج از قابی هستم که تو را در آن میبینم. من با تو میدوم، با تو خسته میشوم، با تو میخندم، با تو گریه می کنم، با تو میرقصم، با تو میمیرم. اما تو شاید گاهی، برای دادن جواب سلامی هم بی حوصله ای. گاهی لبخندت را هم از من دریغ می کنی و رخ در هم می کشی. اما من باز هم با تو می آیم. هر روز و هر شب به دنبال نشانه ای تازه از تو؛ تصویری، دست خطی، نوشته ای ... گاهی چقدر این انتظار دوباره دیدنت برایم آزار دهنده میشود. نمیدانم ... شاید تنها دل به تصویری از تو بسته ام. شاید توی واقعی، با آنچه که من در ذهنم از تو ساخته ام تفاوت زیادی داشته باشد. اما من، به همین هم راضیم. به همین تصویر، به همین صدا، به همین رویا ... تلخی های گاه به گاهت روی دیگر تلخ کامی های زندگیم. مهم نیست. از تو دلگیر نیستم. نمی توانم از تو دلگیر شوم. ولی از تو خواهشی دارم ... نه به خطر من، نه به خاطر خودت، نه به خاطر خدا؛ به خاطر همین تصویری که از تو در دل و جانم نقش بسته، به خاطر انتظار و شوق بی پایانم برای دیدار دوباره ات، به حرمت سالها کنار هم بودنمان در داخل و خارج این قاب جادویی، پاک بمان ستاره ی دوست داشتنی من!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

.دختری پیش کوروش کبیر امد و گفت من عاشق تو شدم
...کوروش گفت:اگر عاشق بودی هیچ وقت برنمی گشتی وببینی


![]()

۱۳) آقای جیم کوک مشکوک به قتل است ولی وقتی که پلیس از او سوال میکند که در
:::ادامه مطلب:::












.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


